X
تبلیغات
رفتی به سلامت...!!!؟؟؟

رفتی به سلامت...!!!؟؟؟

برای تو می نویسم

خداحافظی

سلام.نه یعنی خداحافظ شاید واسه همیشه شایدم واسه یه مدت یعنی با من نه با وبلاگم دیگه توی این وبلاگ مطلبنمیذارم یه وبلاگ جدید ساختم که با این 180درجه فرق داره دیگه عشق ممنوع غم و غصه ممنوع البته گاهی وقتا به این سر میزنم اما فکر نکنم دیگه مطلب بزارم البته اگه طاقت بیارم واسم دعا کنید.خوشحال میشم به وب جدیدم سر بزنید اگه آدرس خواستید توی نظرات بگید تا واستون بفرستم...

باید فراموشت کنم

چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود

آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست

تا بعد، بهتر می شود

فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای

و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 13:27  توسط moamma  | 

دلم گرفته

آنقدر بی خیال از باز نگشتنت گفتی

که گمان کردم سربه سر این دل ساده می گذاری !

به خودم گفتم این هم یکی از شوخی های شادکننده توست!

ولی آغاز آواز بغض گرفته من

در کوچه های بی دارو درخت خاطره بود !

هاشور اشک بر نقاشی چهره ام

و عذاب شاعر شدن در آوارهر چه واژه بی چراغ!

دیروز از پی گناهی سنگین  گذشته رامرور کردم!

از پی تقلبی بزرگ دفاتر دبستان راورق زدم!

باید می فهمیدم چرا مجازاتم کردی!

شاید قتل مورچه هایی که در خیابان

به کف کفش من می چسبیدند

این تبعید نا تمام رامعنا کند!

یا شیشه ای که باتوپ سه رنگ من در

 بعداز ظهر تابستان هشت سالگی شکست!

یا سنگی که بادست من کلاغ

حیاط خانه مادربزرگ رافراری داد!

یا نفرین ناگفته گدایی که من

باسکه نصیب نشده او برای خودم بستنی خریدم!

 وگرنه من که به هلال ابروی تودر

 بالای آن چشمهای جادویی جسارت نکردم!

امروز هم به جای خون بهای آن مورچه ها ده حبه قند

درمسیر مورچه های حیاط مان گذاشتم !

برای آن پنجره قدیمی شیشه رنگی خریدم !

یک سیر پنیر به کلاغ خانه مادربزرگ

ویک اسکناس سبز به گدای در به در خیابان دادم!

پس تورا به جان جریمه این همه ترانه

دیگر نگو بر نمی گردی!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 20:58  توسط moamma  | 

لئوناردو داوينچي هنگام كشيدن تابلوي شام آخر دچار مشكل بزرگي شد: مي‌بايست نيكي را به شكل عيسي و بدي را به شكل يهودا، از ياران مسيح كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي‌كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرمانيش را پيدا كند.
روزي در يك مراسم همسرايي، تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از آن جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره‌اش اتودها و طرح‌هايي برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريبأ تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود. كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي‌آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند.
نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژنده‌پوش و مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن نداشت.
گدا را كه درست نمي‌فهميد چه خبر است، به كليسا آوردند: دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع، داوينچي از خطوط بي‌تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.
وقتي كارش تمام شد، گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشم‌هايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزه‌اي از شگفتي و اندوه گفت: من اين تابلو را قبلأ ديده‌ام
داوينچي با تعجب پرسيد: كي؟
- سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي‌خواندم، زندگي پر رويايي داشتم و هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي شوم !!!!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 20:18  توسط moamma  | 

سکوت

گاهي از چشم هم مي افتيم، بي آنکه ايستاده باشيم روي لبه ها  يا کسي هل مان داده باشد.از چشم هم مي افتيم و نه چتر همراهمان هست، نه کسي آن پائين آغوش باز کرده ما را بگيرد. از چشم هم مي افتيم و هرچه فکر مي کنيم يادمان نمي آيد قصد خودکشي داشته باشيم.

قانوني نيست. بيخود کتابهاي جيبي خوش رنگ و لعاب روي ميز اول کتابفروشي را نگاه نکن که خيلي زياد هم شده اند. دروغتر از کتابهايي که وانمود مي کنند براي عشق قوانيني کشف کرده اند وجود ندارد!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:56  توسط moamma  | 

شعری از دکتر شریعتی

من در سرزمینی زندگی میکنم که در آن دویدن حق کسانی است که نمیرسند و رسیدن حق کسانی است که نمیدوند

خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. خداوندا! اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای ‌تکه نانی ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ و شب آهسته و خسته تهی‌ دست و زبان بسته به سوی ‌خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف‌تر عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می‌گویی نمی‌گویی؟! خداوندا! اگر روزی‌ بشر گردی‌ ز حال بندگانت با خبر گردی‌ پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. خداوندا تو مسئولی. خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است، چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...(دکتر شریعتی)

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:42  توسط moamma  | 

من خدایم را لابه لای طوفان یافتم...

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.
دختر هابیل جوابش کرد وگفت: نه، هرگز همسری ام را سزاوار نیستی؛
تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.
تو همانی که بر کشتی سوار نشدی.
خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،
 به پیمان و پیامش نیز.غرورت غرقت کرد.
دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوهها!
پسر نوح گفت: اما آنکه غرق می شود خدا را خالصانه تر صدا می زند،
تا آنکه بر کشتی سوار است.
من خدایم را لابه لای طوفان یافتم.
در دل مرگ و سهمگینی سیل.دختر هابیل گفت:
ایمان پیش از واقعه به کار می آید.
در دل آن هول و هراسی که تو در آن گرفتار شدی،
هر کفری به ایمان بدل می شود. آن چه تو بدان رسیدی،
ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.
پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند،
امنند و خدایی کجدار و مریض دارند که به بادی ممکن است
 از دستشان برود.
 من اما آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم
که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم.
خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.
دختر هابیل گفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری.
گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.
پسر نوح خندید و گفت: شاید آنکه جسارت عصیان دارد،
شجاعت توبه نیز داشته باشد!
شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد!
دختر هابیل سکوت کرد وآنگاه گفت:
شاید، شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید آغشته باشد،
اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر!
مجال آزمون و خطا نیست!پسر نوح گفت:
به این درخت نگاه کن؛ به شاخه هایش؛
پیش از آنکه دستهای درخت به نور برسند،
پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند.
گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد.
گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.
من اینگونه به خدا رسیده ام. راه من اما راه خوبی نیست؛
راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر ای دختر هابیل!
پسر نوح این را گفت و رفت.
دختر هابیل تا دوردست ها تماشایش کرد و سال هاست
که منتظر است و سال هاست که با خود می گوید:
آیا همسریش را سزاوار بودم..!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 22:18  توسط moamma  | 

شما ثروتمندید؟؟؟

هوا بد جوری طوفانی بود و آن دختر و پسر کوچولو حسابی مچاله شده بودند.هر دو لباس های کهنه و گشادی به تن داشتند و پشت در خانه می لرزیدند.پسرک در را زد و پرسید:((ببخشید خانم!شما کاغذ باطله داریر؟))کاغذ باطله نداشتم و وضع مالی خودمان هم چنگی به دل نمی زد و نمی توانستم به آنان کمک کنم.می خواستم یک جوری از سر خودم بازشان کنم که چشمم به پاهای کوچکشان افتاد که توی دمپایی های کهنه شان،قرمز شده بود.گفتم:((بیاین تو،یک فنجان شیر کاکائوی گرم برایتان درست کنم.))

آنان را داخل آشپزخانه بردم و کنار بخاری نشاندم تا پاهای شان را گرم کنند.بعد یک فنجان شیر کاکائو و کمی نان برشته و مربا به آنان دادم و مشغول کار خودم شدم.زیر چشمی دیدم که دختر کوچولو،فنجان خالی را در دستش گرفته و خیره به آن نگاه می کند.بعد پرسید:((ببخشید خانم شما ثروتمندید؟))نگاهی به روکش نخ نمای مبل های مان انداختم  و گفتم:((ما،نه))دختر کوچولو،فنجان را با احتیاط روی نعلبکی آن گذاشت و گفت:((چون رنگ فنجان و نعلبکی اش به هم می خورند.))

آنان در حالی که بسته های کاغذی را جلوی صورت شان گرفته بودند تا باران به صورت شان شلاق نزند،رفتند.فنجان های سفالی آبی رنگ را برداشتم و برای اولین بار در عمرم به رنگ شان دقت کردم.بعدسیب زمینی ها را داخل آبگوشت ریختم و هم زدم.سیب زمینی،آبگوشت،سقفی بالای سرم،همسرم،یک شغل خوب و دائمی،همه این ها به هم می آمدند.صندلی ها را از جلوی بخاری برداشتم و سر جایشان گذاشتم و اتاق نشیمن کوچک خانه مان را مرتب کردم.لکه های کوچک دمپایی را از کنار بخاری،پاک نکردم.می خواهم همیشه آن ها را همان جا نگه دارم که هیچ وقت یادم نرود چه آدم ثروتمندی هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:56  توسط moamma  | 

خدایا هزار بار شکر

مردی خواب عجیبی دید . اودر عالم رویا دید که نزد فرشتگان رفته و کارهای آنان را نظاره می کند.هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هایی را که توسط پیک ها از زمین می رسند ، باز می کنند و آن ها را داخل جعبه هایی می گذارند . مرد از فرشته ای پرسید : شما دارید چه کار می کنید؟

فرشته در حالی که داشت نامه ای را بازمی کرد ، جواب داد : این جا بخش دریافت است .ما دعا و تقاضاهای مردم زمین را که توسط فرشتگان به ملکوت می رسد به خدا تحویل می دهیم. 

مرد کمی جلوتر رفت . باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت می گذارندو آن ها را توسط پیک هایی به زمین میفرستند. مرد پرسید: شما دارید چه کار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت : این جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم. 

مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته دیگر را دید که بیکار نشسته ، مرد با تعجب از فرشته پرسید : شما این جا چه می کنید و چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد : این جا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده باید تصدیق دعا بفرستند . ولی تنها عده بسیار کمی جواب می دهند. 

مرد از فرشته پرسید :چگونه می توانند جواب تصدیق دعا را بفرستند؟

فرشته پاسخ داد : بسیار ساده است ، فقط کافی است بگویند : 


خدایا متشکرم!


 

یکی بود تو قصمون وفا نکرد

رفت و پشت سرشم نگاه نکرد

یکی بود زندگیشو هوس سوزوند

آبروش رفت و دیگه اینجا نموند

یکی بود یکی نبود و یک پری

یه بغل عاشقی های سرسری

کی بود اون که طاقت گریه نداشت

عاشق هوس شد و تنهام گذاشت

کی بود کی بود اون تو بودی

کاشکی از اول نبودی

شاید باید می فهمیدم که قلب تو پر از ریاست

دوست دارم گفتن تو درست مثل باد هواست...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:30  توسط moamma  | 

یه شب خوب تو آسمون           یه ستاره چشمک زنون

خندید و گفت کنارتم                تا آخرش تا پای جون

ستاره ی قشنگی بود               آروم و ناز و مهربون

ستاره شد عشق منو                منم شدم عاشق اون

ولی زیاد طول نکشید             عشق منو ستاره جون

ماهه اومد ستاره رو              دزدید و برد نامهربون

ستاره رفت با رفتنش              منم شدم بی هم زبون

حالا شبا به یاد اون                چشم می دوزم به آسمون

دلم می خواد داد بزنم             این بود قول و قرارمون

تو رفتی و از خودتم               حتی نذاشتی یه نشون؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 17:42  توسط moamma  | 

قایقی خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق

قهرمانان را بیدار کند.

قایق از تور تهی

و دل از آرزوی مروارید،

همچنان خواهم راند.

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دریا-پریانی که سر از آب بدر می آورند

و در آن تابش تنهایی ماهی گیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند:

((دور باید شد،دور.

مرد آن شهر اساطیر نداشت.

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.

هیچ آئینه ی تالاری،سر خوشی ها را تکرار نکرد.

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.

دور باید شد ، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره هاست.

همچنان خواهم خواند

همچنان خواهم راند.

پشت دریا شهریست

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.

بام ها جای کبوتر هایی ست، که به فواره ی هوش بشری می نگرد.

دست هر کودک ده ساله ی شهر، شاخه ی معرفتی ست.

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله،به یک خواب لطیف.

خاک،موسیقی احساس ترا می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.

پشت دریا شهریست

که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است.

شاعران وارث  آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریا شهریست!

قایقی باید ساخت.

شاید آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجباریست....

من از فریاد دلگیرم من از لبخند سیرم پر از عشقم ولی آخر بدون عشق می میرم.... 

زرد است که لبریز حقایق شده است

                                        تلخ است که با درد موافق شده است

شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی

                                   پاییز بهاریست که عاشق شده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:22  توسط moamma  | 

زندگی

تنهاترین

زندگی رویش یک حادثه نیست

زندگی رهگذر تجربه هاست

تکه ابریست به پهنای غروب

آسمانیست به زیبایی مهر

بارگاهیست ز دربار حضور

زندگانی چون گل نسترن است

باید از چشمه جهان آبش داد

زندگی صحنه جولانگاه است

خوب و بد بودن آن

عملی از من وماست

پس بیا تا بفشانیم همه

بذر خوبی و صفا

و بگوییم به دوست :

معنی مهر و حقیقت چه نکوست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 17:21  توسط moamma  | 

عاشقونه نگام نکن            نذار دوباره بشکنم

نذار تو این غروب تلخ          از همه چی دل بکنم

نذار صدای قدمات                قفل سکوتو بشکنه

که این سکوت لعنتی          قشتگترین حرفه منه

با عاشقونه ی نگات              چشمامو بارونی نکن

واسه یه حس بی دلیل          قلبمو زندونی نکن

نگاه سردمو ببین                 دل از کسی نمیبره

هیشکی واسه عاشق شدن     قلب یخی نمیخره

دیگه رو خاک تن من                    بذر محبت و نپاش

برای دلسپردگی                     تو فکر یه فرشته باش

  

بذار یواش شروع کنم سلام گلم همنفسم

آرزوهام راضی شدن دیگه بهت نمیرسم

گفتم چیا گفتی بهم؟گفتی که آینده داری

دنیا همش عاشقی نیست گریه داری خنده داری

گفتم که گفتی  ما دوتا به درد هم نمیخوریم

ولی یه جا مثل همیم هردومون از غصه پریم

دلم که حرفاتو شنید اول که باورش نشد

ولی نه بهتره بگم نفهمیدش سرش نشد

مواظب آدما باش زندگی گرگه زیبا جون

خدای رویای منم هنوز بزرگه زیبا جون

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:59  توسط moamma  | 

خدا وصیت منو گوش بده نامم رو بخون

                  شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون

می سپارمش بهت می رم تمام تاروپودمو

                  یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو

خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب سادشو

                  کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو

                                بهش بگه دوسش داره...

                                 خیلی بده زمونه باز........

                                       خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون...!!!!

 

نعره های بی امونم گوش آسمونو کر کرد.حتی فریادمو نشنید که داره دیر میشه بر گرد٬آی به گوشش برسونید کسی جز من نمیتونه کوله بار غصه هاشو به دوشش بکشونه٬این همه پیغوم می فرستم که بدونه داره دلواپسی دنیامو به آتیش می کشونه.من که جاشو پر نکردم شاید اصلا نمی دونه!آی به گوشش برسونید یکی اینجا نگرونه.نمی تونم بی تفاوت رو گذشته پا بزارم اون که پاره تنم بود چه جور تنهاش بزارم!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 15:22  توسط moamma  |